مرتضى راوندى
479
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
منصور ، رحمه الله عليه ، قصّه مرافعت كرد و باز نمود « 1 » كه مردى صرّافم ، و اندك سرمايهاى داشتم كه بدان سرمايه اسباب معيشت من منظّم بودى . آن را در صندوقچهاى نهاده بودم ، و از خانهء من غايب « 2 » شده است و من مفلس بماندهام . اميد مىدارم كه امير المؤمنين در باب بنده نظر فرمايد ، تا مگر از حضيض محنت به اوج راحت برآيم . امير المؤمنين چون اين قصّة برخواند ، فرمان داد تا به وقت خلوت صرّاف را حاضر كردند و از وى سؤال كرد كه : در خانه تو هيچ نشانه و اثرى قوى هست « 3 » آن مرد گفت : نيست . امير المؤمنين گفت : در خانهء تو با تو كه مىباشد ؟ گفت : عيال من . گفت جوان است يا زال ؟ گفت : جوان . امير المؤمنين منصور دانست كه آن كار زن بود . چه آن صرّاف مردى كهل بود و جمالى لايق نداشت . گفت : انديشه نبايد كرد كه آن مال به دست تو آيد ، و ما در آن باب فرمان دهيم تا تفحّص و تدارك كنند . آنگاه بفرمود تا او را غاليه دادند و آن غاليه در بغداد كس ديگر را مسلّم نشدى كه به كار بردى . « 4 » پس آن مرد را بازگردانيد و سرهنگان را ، كه بر دروازهء بغداد و سرهاى محلت « 5 » نشستندى ، فرمان داد كه متفحّص باشند و از هركس كه بوى غاليه شنوند ، او را به حضرت ما آرند . بعد از چند روز جماعتى از سرهنگان ، جوانى را بياوردند كه از وى بوى غاليه مىآمد . امير المؤمنين او را بفرمود كه آن غاليه از كجا آوردى ؟ آن مرد متحيّر گشت و از جواب فروماند . امير المؤمنين گفت صندوقچه صرّاف بازده ، تا به جان امان يا بى . آن مرد گفت يا امير المؤمنين مرا صندوقچه كه داد ؟ گفت : همان زن كه غاليه داد . مرد دانست كه انكار سود نخواهد داشت . صندوقچه برسانيد و توبه كرد كه بر هيچ ناشايست بعد از اين اقدام ننمايد . امير المؤمنين صرّاف را بخواند و صندوقچه به وى داد و فرمود كه آن زن را طلاق ده كه ترا نشايد . و بدين اهتمام ، كه در باب آن بيچاره تقديم نمود ، آن مسكين از زيربار محنت برون آمد . بيت : چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كرد * چنين نمايد اقبال خسروان آثار دادرسى و انصاف امير سامانى : « يكى از سير حميده و مآثر مرضيّهء امير اسماعيل
--> ( 1 ) . شكايتنامه داد و در آن چنين اظهار داشت . ( 2 ) . گم و ناپيدا ( 3 ) . قراين و نشانههاى كافى كه بر مال گمشده دلالت كند . ( 4 ) . كسى ديگر نمىتوانست آن را مصرف كند ( 5 ) . اول تا مركز محله و كوچهها